الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

627

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

حقّ ما را به ما برساند . ( 1 ) 15 - از عبد العزيز بن نافع گفت : اجازهء ورود بر امام صادق ( ع ) خواستيم و كس نزد آن حضرت فرستاديم ، نزد ما فرستاد كه دو نفر ، دو نفر وارد شويد ، من با مردمى كه همراهم بود ، خدمت آن حضرت رفتيم ، من به آن مرد گفتم كه : مىخواهم تو از آن حضرت اجازه بگيرى ( أن تحل : راه پرسش را باز كنى خ ل نسبت به اموال خود حلاليت‌طلبى خ ل ) گفت : بسيار خوب و به آن حضرت گفت : قربانت ، پدرم از آنها بود كه بنى اميه او را اسير كردند و من مىدانم كه بنى اميه حق نداشتند كه چيزى را براى كسى حرام كنند و نه حلال كنند و از آنچه در دستشان بود كم و بيشى ذى حق نبودند و همانا اختيارش به دست شما بود و چون من در خاطر مىآورم كه آنچه را دارم رد كنم ، به من حالتى دست مىدهد كه نزديك است ديوانه شوم از آنچه در آن گرفتارم . امام به او فرمود : بر تو حلال باد هر آنچه از اين راه بوده است و هر كس هم حالش به مانند تو است در دنبال من بر او هم هر چه از اين راه است حلال باد ، گويد : ما بر خاستيم و بيرون آمديم و مُعَتّب ( خادم امام صادق " ع " ) پيش از ما رفت نزد آن جمعى كه در انتظار نشسته بودند براى اجازه از طرف امام صادق ( ع ) و به آنها گفت : عبد العزيز بن نافع به چيزى دست يافت كه هرگز احدى به مانند آن دست نيافته است ، به او گفته شد : آن چه چيز است ؟ و در پاسخ براى آنها شرح داد . پس دو تن برخاستند و خدمت امام صادق ( ع ) رسيدند ، و يكى از آنها گفت : قربانت ، به راستى پدر من از اسيران بنى اميه بود و من به خوبى مىدانم كه بنى اميه كم يا بيش ، حقى در كار مردم نداشتند و من دوست دارم كه